در این صفحه میتوانید تمام مطالب مرتبط با « شاعران ایذه » را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.
خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : داریوش مردای و افراعسگریان و فرزادالماسی بردمیلی و کورش کیانی و یونس نوروزی اولشی و ماشاالله براتی و هرمزعلیپور و سیدعلی صالحی و 7 و 5 و 5 و 4 و 3 و 2 و 1
با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت
شعر ایذه دسترسی پیدا کنید
حیرت گسترده
نشناختمت! ، آه دلم ، وای نگاهم
ای گم شود این حافظه گاه به گاهم
تبعید شدم بی خبر از سیب و درختش
تفهیم نکردند چه بوده است گناهم
درمعرض یک حیرت گسترده ام ای قوم
میدان بدهید از همه اطراف به آهم
زیر سر بسیاری تان هست جنونم
پشت سر بیتابی تان چشم به راهم
ابلاغ من این زخم عمیق است اگر هست
این بغض فرو خورده لال است گواهم
دیروز سپیدار شدم صاعقه بارید
امروز ببین کیستم اینقدر سیاهم
برخاستی و سبز شدم می شود ای خوب
تکرار همین حادثه را از تو بخواهم !
داریوش مرادی
...
ادامه مطلب غزل آنانکه قاب عکس خدا را زمین زدند پروانه های رو به هوا را زمین زدند در سرزمین شب زده های عصا پرست با پشت پا غرور عصا را زمین زدند قومی که رو به کعبه نکردند هیچ وقت قدقامت موذن ما را زمین زدند خورشید پاره پاره و آتش گرفت ماه وقتی تمام آینه ها را زمین زدند یا ایها القبیله درد آشنا ، هلا! تابوت خاکی شهدا را زمین زدند تا آمدند پنجره ها خنده سر دهند توپ وتفنگ و مین همه جا را زمین زدند آواز عاشقانه ما در گلو شکست حق با سکوت بود ، صدا را زمین زدند افرا عسکریان ...
ادامه مطلب فلسفه ی جنون
با بودن تو حال من اصلا خراب نیست
می خواهمت و بهتر از این انتخاب نیست
احساس می کنم که خدا قول داده است
دیگر در این جهان خبری از عذاب نیست
دیگر میان خاطره هامان ، از این به بعد
چیزی به اسم دلهره و اضطراب نیست
باور کن این خدا که خودش عاشقت کند
حتماً زیاد خشک و مقدس مآب نیست
پاشو بیا کمی بغلم کن ، ببوس، تا
باور کنم حضور تو ایندفعه خواب نیست
من را ببوس تا همه ی شهر پر شود
این اتفاق هر چه که باشد سراب نیست
فرزادالماسی بردمیلی
...
ادامه مطلب گرچه.........
گرچـــه آتش هدیه ی اسکندر یونانـــــی است
هیزم این شعله ی پیشینه سوز، ایرانی است
در تماشاخانـــه ی تاریــــخ تنهـــــا کـــــار ما
واقعی ظاهر شدن در نقش یک قربانی است
تازگـــــی هــا لهجـــــه ی بغض مرا فهمیده اند
گرچه این خون گریه ها از دوره ی ساسانی است
کرم ابریشم به فرض از پیله بیرون زد چه سود
در تن پـروانـــــــه تـــا روز ابد زندانی است
دور باشم بی کسم،نزدیک باشم ناکسم!
شاعرم، تقدیر من چون ابر سرگردانی است
آدمی چـــون بـره ای از گوسفندان خداست
پیشه ی پیغمبرانش لاجرم چوپانی است
گیسوانت را کـه روی شانه ها کردی رها
تازه فهمیدم شب یلدا چــــرا طولانی است
هر کتابی را که دیدم زین پس آتش می زنم
آخریـن راه نجـــــات ما فقط نادانـــــی است
..............................
ادامه مطلب اگرچه.........
اگرچه صحبت من بوده از خدای فروغ
مکن مرا تو از این بعد متهم به دروغ
منم و دهکده ای دور در شمال جهان
تویی و اینهمه آدم تویی و شهر شلوغ
شکوفه های غزل بر لب تو روییده است
شکوفه های غزل با زمینه های نبوغ
برای چشم تو دیشب غزل سرودم آه!
غزل برای تو آری! که می رسی به بلوغ
برای من تو زحال خودت کمی بنویس
بگو که حال تو خوب است لااقل به دروغ
و شعله شعله نشیند درون من آتش
اگر ز دست مبارک دهی تو کاسه دوغ
...............................................................................................
پشت خط با احترام نام تو یک گام ، پشت خط می گیرم از نگاه تو الهام ، پشت خط در کوچه های...
ادامه مطلب یادگاری ازچویل
اینجاکه بیشه زار شیرانی دلیراست
اینجا همان آنزان من یامالمیراست
اینجانسیمی می وزدهردم به سویم
چون آشناپا می نهد هردم به کویم
اینجا صداقت واژه ی نام آشنایی است
اینجاکه گندمزار مردم بی ریایی است
اینجا که میآیی صداقت مردنی نیست
گلپونه ی احساس مردمچیدنی نیست
با جا نماز عشق باید اقتدا کرد
با دست پاک روستا روبه خداکرد
اینجا صفایی سبز دارد مردچوپان
اینجا که تکیه داده بر اشکفت سلمان
اینجا شجاعتهای الهک را ستودند
مردانشان مهر خدا بردل فزودند
منگشتمان داغ هزاران مرد دیده است
با چشم خود داغ عزیزان را چشیده است ...
ادامه مطلب
خوب است به چند سالگی
این اتفاق را بخوانم
و این طبیعت من است
این که مکمل ذات است
یک نامه سرراست به من نمی رسد.
از این مراتب که بگذریم
تنها به یک عبور کنار هم بودیم
من زاویه نساخته ام
این زندگی است
یا نامه ای به آفتاب
اگر قرار است به مردگان سربزنیم
علاوه بر این
از نیاکان من چیزی به شهری نیست
تا بخواهم بلیت بگیرم.
به دندان
در بین دو چهره از خورشید
در این نام یک تن بیشتر نیست
با حدی که شکسته ایم
بر چندمین زخم خود دست می نهیم
با تو فرق ندارد که
و این که دیگر جوانی نیست
و این که آغاز قشنگی نیست
با دست های خود به خانه ایم
و نگاه مان
در بین دو چهره از خورشید
انگار که این زمین سبک شده
و هر چیز پایان خود را به دندان می گیرد.
...
ادامه مطلب
حالا دیگر دیر است
من نامِ کوچههای بسیاری را از یاد بردهام
نشانی خانههای بسیاری را از یاد بردهام
و اسامی آسان نزدیکترین کسانِ دریا را ...!
راستی آیا به همین دلیلِ ساده نیست
که دیگر هیچ نامهای به مقصد نمیرسد؟!
نه ریرا!
سالها و سالها بود
که در ایستگاهِ راهآهن
در خواب و خلوتِ ورودی همهی شهرها
کوچهها، جادهها، میدانها
چشم به راه تو از هر مسافری که میآمد
سراغ کسی را میگرفتم که بوی لیموی شمال و
شب حلالِ دریا میداد.
چقدر کوچههای خلوتِ بامدادی را
خیسِ گریه رفتم و در غمِ غروب باز آمدم.
من میدانستم تو از میان روشنترین رویاهای روزگار
تنها ترانههای سادهی مرا برگزیدهای
چرا که من هنوز هم خستهترین برادرِ همین سادگانِ زمینم، ری&zwnj...
ادامه مطلب