شعر ایذه

متن مرتبط با « شعر بختیاری» در سایت شعر ایذه نوشته شده است

داریوش مردای

  • نیلوبلاگ

        حیرت گسترده   نشناختمت! ، آه دلم ، وای نگاهم ای گم شود این حافظه گاه به گاهم تبعید شدم بی خبر از سیب و درختش تفهیم نکردند چه بوده است گناهم درمعرض یک حیرت گسترده ام ای قوم میدان بدهید از همه اطراف به آهم زیر سر بسیاری تان هست جنونم پشت سر بیتابی تان چشم به راهم ابلاغ من این زخم عمیق است اگر هست این بغض فرو خورده لال است گواهم دیروز سپیدار شدم صاعقه بارید امروز ببین کیستم اینقدر سیاهم برخاستی و سبز شدم می شود ای خوب تکرار همین حادثه ر...

    ادامه مطلب
  • افراعسگریان

  • نیلوبلاگ

      غزل   آنانکه قاب عکس خدا را زمین زدند پروانه های رو به هوا را زمین زدند در سرزمین شب زده های عصا پرست با پشت پا غرور عصا را زمین زدند قومی که رو به کعبه نکردند هیچ وقت قدقامت موذن ما را زمین زدند خورشید پاره پاره و آتش گرفت ماه وقتی تمام آینه ها را زمین زدند یا ایها القبیله درد آشنا ، هلا! ...

    ادامه مطلب
  • فرزادالماسی بردمیلی

  • نیلوبلاگ

    فلسفه ی جنون   با بودن تو حال من اصلا خراب نیست می خواهمت و بهتر از این انتخاب نیست احساس می کنم که خدا قول داده است دیگر در این جهان خبری از عذاب نیست دیگر میان خاطره هامان ، از این به بعد چیزی به اسم دلهره و اضطراب نیست باور کن این خدا که خودش عاشقت کند حتماً زیاد خشک و مقدس مآب نیست پاشو بیا کمی بغلم کن ، ببوس، تا باور کنم حضور تو ایندفعه خواب نیست من را ببوس تا همه ی شهر پر شود این اتفاق هر چه که باشد سراب نیست   فرزادالماسی بردمیلی ...

    ادامه مطلب
  • کورش کیانی

  • نیلوبلاگ

      گرچه.........     گرچـــه آتش هدیه ی اسکندر یونانـــــی است  هیزم این شعله ی پیشینه سوز، ایرانی است در تماشاخانـــه ی تاریــــخ  تنهـــــا کـــــار ما واقعی ظاهر شدن در نقش یک قربانی است تازگـــــی هــا  لهجـــــه ی  بغض  مرا  فهمیده اند گرچه این خون گریه ها از دوره ی ساسانی است کرم ابریشم به فرض از پیله بیرون زد چه سود در تن پـروانـــــــه تـــا روز ابد زندانی است دور باشم بی کسم،نزدیک باشم ناکسم! شاعرم، تقدیر من چون ابر سرگردانی است ...

    ادامه مطلب
  • یونس نوروزی اولشی

  • نیلوبلاگ

    اگرچه......... اگرچه صحبت من بوده از خدای فروغ مکن مرا تو از این بعد متهم به دروغ منم و دهکده ای دور در شمال جهان تویی و اینهمه آدم تویی و شهر شلوغ شکوفه های غزل بر لب تو روییده است شکوفه های غزل با زمینه های نبوغ برای چشم تو دیشب غزل سرودم آه! غزل برای تو آری! که می رسی به بلوغ برای من تو زحال خودت کمی بنویس بگو که حال تو خوب است لااقل به دروغ و شعله شعله نشیند درون من آتش اگر ز دست مبارک دهی تو کاسه دوغ     ................................................................

    ادامه مطلب
  • ماشاالله براتی

  • نیلوبلاگ

     یادگاری ازچویل   اینجاکه بیشه زار شیرانی دلیراست   اینجا همان آنزان من یامالمیراست  اینجانسیمی می وزدهردم به سویم  چون آشناپا می نهد هردم به کویم  اینجا صداقت واژه ی نام آشنایی است  اینجاکه گندمزار مردم بی ریایی است  اینجا که میآیی صداقت مردنی نیست  گلپونه ی احساس مردمچیدنی نیست  با  جا   نماز عشق باید اقتدا کرد  با دست  پاک روستا روبه خداکرد  اینجا صفایی  سبز ...

    ادامه مطلب
  • هرمزعلیپور

  • نیلوبلاگ

        خوب است به چند سالگی این اتفاق را بخوانم و این طبیعت من است این که مکمل ذات است یک نامه سرراست به من نمی رسد. از این مراتب که بگذریم تنها به یک عبور کنار هم بودیم من زاویه نساخته ام این زندگی است یا نامه ای به آفتاب اگر قرار است به مردگان سربزنیم علاوه بر این از نیاکان من چیزی به شهری نیست تا بخواهم بلیت بگیرم. به دندان در بین دو چهره از خورشید در این نام یک تن بیشتر نیست با حدی که شکسته ایم بر چندمین زخم خود دست می نهیم با...

    ادامه مطلب
  • سیدعلی صالحی

  • نیلوبلاگ

          حالا دیگر دیر است من نامِ کوچه‌های بسیاری را از یاد برده‌ام نشانی خانه‌های بسیاری را از یاد برده‌ام و اسامی آسان نزدیکترین کسانِ دریا را ...! راستی آیا به همین دلیلِ ساده نیست که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد؟! نه ری‌را! سالها و سالها بود که در ایستگاهِ راه‌آهن در خواب و خلوتِ ورودی همه‌ی شهرها کوچه‌ها، جاده‌ها، میدان‌ها چشم به راه تو از هر مسافری که می‌آمد سراغ کسی را می‌گرفتم که بوی لیم...

    ادامه مطلب
  • 7

  • 5

  • 5

  • 4

  • 3

  • 2

  • 1